تبليغاتX
دست نوشته های یک درد گرفته

دست نوشته های یک درد گرفته

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن _ با مردم بي درد نداني كه چه دردی است!

منوي اصلي

بايگان ماهيانه مطالب

ياران همدل

ساعت

امکانات


یافتن ایمان در بزرگترین بزنگاه
سه ماه شد که پستی نداشتم و نگذاشتم.آخرین آن برمی گشت به کوچ ناگهانی یک روح عزیز که باور آن کوچ در آن زمان و برهه کاری سخت و جانفرسا بود و حال که دوباره این کلمات روی صفحه الکترونیک در حال متولد شدن هستند استاد آن روح عزیز(فرامرز پایور) هم به سمت بی نهایت رهسپار شده اما من دیگر قصد عزا نامه نوشتن ندارم که رویدادهایی دیگر برآنم داشته تا شوق نوشتن دوباره جانی تازه به سرانگشتانم دهد و این حروف را به رقص آورد...

حال بزنگاهی است...یک نقطه دیگر چنان که قدر بدانم به عطف می رسد...تا آنجا که ذهنم یاری می دهد همیشه و همواره شیفته تجربه کردن شرایط و موقعیتهای جدید و بکر و پختن و گداختن و سوختن در آن وضعیت هایی چونان عمیق و یکه و ژرف و بسیط بوده ام که اگر بعدها مشکلها می افتاد نمی هراسیدم٫می رفتم و می رفتم تا لب هیچ...

و حال ویژه ترین این بزنگاهها به روی وجودم نمایانده شده...فرصتی خاص و مخصوص برای یافتن و بدست آوردن و فرا رفتن و فرو رفتن...سفری برای جستن نادیده ها که شاید ماهها به طول انجامد اما ایمان و باوری به یقین دارم که انجام و پایانش شادکامی و شادخواری و عشقی است که حال بزرگتر و معظم تر رخ می نمایاند و مرا به بی نیازی از ارباب پست این دنیا خواهد رساند... ایمانی دارم به خویشتنم که هیچ گاه و هیچ وقت ردی از آن هم ندیده بودم...حال ایمانی دارم!

نويسنده: افشین تاريخ: یکشنبه 1388/09/22 موضوع:

قاصدکی نشکفته پرید...
زیاد عادت ندارم و مورد پسندم هم نیست که یادواره اشخاصی که به تازگی به دیار نیستی و چه می دونم باقی کوچ می کنند را کتبا و شفاها برگزار کنم اما نامهایی هستند که به ترک عادت٬ دعوتت می کنند.

مثل مردی که شبهای تار بیدلی ات با صدای سنتورش در آستان جانان و قاصدک و سه تارش در سر عشق و آهنگهایش در دود عود و جان عشاق و بیداد و نوا (مرکب خوانی) چه آسان به آرامشی عجیب و خوابی طلایی می رسید.به وقت مصاحبه با رادیو خود را طلبه اول راه و گیج و کم استعداد خواند٬ خود را کوچک کرد اما عجیب٬ بزرگ و بزرگتر شد...

قاصدکی از باغمان آرام٬ آرام و چه زود٬ پر کشید٬اوج گرفت و رفت تا برای پدرانش عطار و خیام ٬ خبرهایی نه چندان خوش از دیارشان ببرد...

  

نويسنده: افشین تاريخ: جمعه 1388/07/03 موضوع:


Design : LearningBet

چرتکه || contact

وبلاگ من

درد بگیری!یک فحش که کاش آرزوی خیرمان بود برای هم!من هم مثل هر آدم دیگه!اما دوست دارم همیشه از زاویه ای بسته و غیر متعارف به مسائل نگاه کنم.می خواین اسمشو بذارین روشنفکری و حاکمیت عقل یا هر چیز دیگه! هر چه که به ذهنم خطور کند و ارزشی برای بازگو داشته باشد به شرطی که احساس کنم می تواند دردی از دردهای ناتمام این ملت را بیان کند می نویسم.کاش روزی برسد همه دردمند شویم!!


گلچين مطالب پيشين

جستجوي مطالب


© All Rights Reserved to delshodeh.Blogfa.com / Template By: BIA2TEMP.COM