تبليغاتX
دست نوشته های یک درد گرفته
مرد را دردی اگر باشد خوش است _ درد بی دردی علاجش آتش است
 نیست که نیست...
تا تو هستی وغزل هست دلم تنها نیست

محرمی چون تو هنوزم به چنیین دنیانیست

شب که آرامتر از پلک تورا می بندم

با دلم طاقت دیدار تورا فردا نیست

|+| نوشته شده توسط افشین در یکشنبه 1390/10/04  |
 هوای میکس
تویی که پای راست خودخواه خسته ات رو ول می کنی رو پای بدبخت چپت تا خستگیت در بره... تویی که نگاهت با من صدم ثانیه ای گره می خوره لای شلوغی نگاههای یخی و با منظور و بی منظور واگن... تویی که بعد این صدم ثانیه نگات رو از من می دزدی و دریع می کنی... تویی که لباست چسبیده به تن داغت و داغ شده٬زنجیر آهنی که از گردنت آویزون کردی دیگه سرد نیست و احساس من رو داغ می کنی از داغی تنت... تویی که ظرافتت با خشانت (!) نرینگی ات قاطی می شه و میکس می شه و من چقدر عاشق این میکس داغم خصوصا وقتی که هوا سرد باشه و بوی Wood تن من که Hot هستش با بخاری که از لای لبای صورتی خوش فرمت تو هوا پخش میشه میکس شه و من چقد این میکس رو دوست دارم...

اینها همه فقط تو مخ منه و مخ تو پر از خالیه و تو چقدر سردی و این سردی با احساس داغ من قاطی میشه و من چقد این میکس رو دوست دارم...

تو حواست به کار خودته و انگار نه انگار... Offer Nessim تو گوشم داره خودشو جر میده:

You're messing with my head head

Boy i want you bad bad

Be My Boy Freind

هوای داد زدن دارم اما تو بی هوایی و نمی فهمی... کمی از هوات به من بده پسر... نفسم در نمیاد...هوا اینجا پسه!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط افشین در یکشنبه 1390/08/01  |
 وضعیت میله و وزنه
کار این وبلاگ هم شده هر شش ماه شش ماه یه چیزی تاییپیدن و سر هم کردن. فعلا وضعیت سفید و اوضاع آرام استءظاهرا. 

 سه ماهی می شه که این دستها به میله ها و وزنه های سرد می چسبند و «حجم» را طلب می کنند!! سر می چرخونی تو کوچه خیابون پسرها اکثرا به صرافت ساختن بدنشون افتادن!

باشگاهمون سر محله س . یه مشت از خروار زیرزمین هایی که گوشه گوشه شهر عین قارچ سبز شدند برای پاسخ دادن به نیازهای روزافزون جوونها و تازگیا پیرهای شهرمون برای زار نزدن لباسها در تن و قصه دلبری کردن ورزیدگی سرشانه٬ بازو٬ سینه های ستبر و ازین داستانها...

|+| نوشته شده توسط افشین در یکشنبه 1390/08/01  |
 سینما ته خط
امروز طرفای بازار بودم نه برای خرید که کار دلهای خوش و شکمهای سیر است۰.پی گرفتاری. از سمت شاپور پیچیدیم به گلوبندک.سرم را بلند کردم.هر چه بود فقط سر آدم بود و اگر سوزن پرت می کردی بر می گشت سمت خودت.بهترین صحنه ای که می شد آنجا تصور کرد این بود که سر چهارراه از یه بلندی بالا می رفتی و به قول محسن نامجو که از ملت می خواست بروند سه راه آذری از کوبه سفالی شان عر بزنند،نعره ای از ته و اعماق وجودت بزنی که سر اون هزاران نفر آدم خاکستری برگردد رو صورت تو و چشم بدوزند و سر بکشند که این آدم دیوانه کیست!!!خودمانیم چه قاب محشري ميشه!!

سمت چپ چهارراه حسینیه ای است که سردرش پلاکاردی زده اند.یک کنجکاوی بی معنا چشمهایم را روی حروفش دقیق می کند:فرا رسیدن نوروز "عید اسلامی" را به امت ایران تبریک می گوییم.

تنها روزی که در امان مانده بود و بر چسب نخورده بود همین بود که این گل نیز به سبزه آراسته شد!

عید اسلامی فرصتی به دست داده تا ۲۰-۳۰ فیلمی که همیشه دوست داشتم داشتنشان و دیدنشان را سفارش بدهم و اتاق سرد و کوچکم که الان به لطف مامان به صندوقخانه خانه های قجری می ماند، را به سینمای کوچکی تبدیل کنم٬فیلم ببینم و فیلم ببینم...

از تارانتینوی شیطان و خشن تا اسکورسیزی نیویورکی به کوبریک عزیز و بزرگ کهکشانی است که کشفش لذتی است که هرکسی مزمزه نمی کند اما به دهان آنها که چشیده اند٬ بد خوش می آید.دو سه ساعت کنده می شوی پرتت می کنند توی برهوتی که خودت نمی دانی که نقش تو چیست این وسط.

در جریان پست مدرن از نقش مؤلف و مخاطب ادبیات زیاد صحبت می شود.آدمهایی مثل لیوتار،بلانشو، دریدا و غیره این جریان را راه انداخته و تئوریزه کرده اند.نمی دانم حرفهای آنها خصوصا بلانشو به سینما هم به عنوان نماینده ای از دنیای درونی آفریننده صدق می کند یا نه.خودم که فکر می کنم آره...

باری...نمی دانم اگر این دلخوشکنک ها هم نبودند چه اتفاقی می افتاد.حکایت ما حکایت استیو مک کوئین تو پاپیون است که بعد از شش ماه زندگی(؟) در تاریکی انفرادی به سوسکی که برایش هنوز نماد حیات بود دلبسته بود.چه جان سختی داشت این پاپیون.بی پدر بعد از آن همه دربدری و فلاکت و فرار و دستگیری و فرار و بگیر و ببند از جزیره ای که هیچکس تخم فکر فرار را هم نداشت فرار کرد و روی بالشتکی که ساخته بود وسط دریا دراز کشید و داد زد:من هنوز زنده ام حرومزاده ها....

چرا دیگر سینما مثل سابق نیست؟چرا فیلمهای HD الانی بو، مزه و رنگ ندارند؟و من مانده ام که چرا برق جشمهای پسرک سینما پارادیزو از دیدن نگاتیو فیلمها انقدر زنده است و آدم را می گیرد...

برق چشمهای پسرک

|+| نوشته شده توسط افشین در شنبه 1389/12/28  |
 سیاهه های 4 ساله
امتحانها شروع شده و به طور میانگین هر روز ۳ واحد پاس می کنم!

اوضاع روبراهه و همه چی آروم است٬روزها می آیند و از پی هم بدون اتفاق خاص و مخصوص و ویژه ای می گذرند.آدمها همان آدمها و اتفاقها همانی هستند که باید باشند.

۴ سال پیش زمانی که تازه به دانشگاه آمده بودم و در خوابگاه جاگیر شده بودم شبها از زور بیکاری یا چیزهای دیگر کاغذ و قلم دست می گرفتم و حدیث نفس می نوشتم.اتفاقها٬آدمها٬روزها٬شبها و هر چی که در ذهنم می گذشت روی طرف سفید و خالی فاکتورهای چک نویس می لغزید.دیشب نمیدانم چطور شد که حس دیرین زنده شد و چیزهایی سیاه کردم اما...

آن پسر بچه ۱۸ ساله نپخته با کمی تخفیف حال جوانی است با کوله ای لبالب از تجارب آزمون و خطاهای ممتد و شاید انگار گرگی است که بارانها دیده و دیگر از آن نمیترسد تا چتر در دست گیرد.هر وقت پای بلاگفا می نشینم افکار چرت ومزخرفی مغزم را قفل می کند و هنگ می کنم و دستم به فشردن دکمه های کیبورد نمی رود و نمی توانم آنچه که در سرم می گذرد را روی صفحه الکترونیک پیاده کنم.این هم از نارسایی های زبان است که هیچ وقت نتوانسته در انتقال مضامین به پای هنر برسد مثلا تصویری که اسمتانا آهنگساز چک از رود مولداو که رود مقدسی برای اهالی بوهمیا و چک و اسلاو محسوب می شود٬با صدای دسته سازهای زهی خلق می کند شاید هیچ شاعری نتواند از پس بیان این احساس با این درجه از غلظت و عظمت بر بیاید.

باری زیباترین لحظه رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق ترباشد.دریغا...نیست که نیست...

|+| نوشته شده توسط افشین در سه شنبه 1389/10/21  |
 
 
بالا