امروز طرفای بازار بودم نه برای خرید که کار دلهای خوش و شکمهای سیر است۰.پی گرفتاری. از سمت شاپور پیچیدیم به گلوبندک.سرم را بلند کردم.هر چه بود فقط سر آدم بود و اگر سوزن پرت می کردی بر می گشت سمت خودت.بهترین صحنه ای که می شد آنجا تصور کرد این بود که سر چهارراه از یه بلندی بالا می رفتی و به قول محسن نامجو که از ملت می خواست بروند سه راه آذری از کوبه سفالی شان عر بزنند،نعره ای از ته و اعماق وجودت بزنی که سر اون هزاران نفر آدم خاکستری برگردد رو صورت تو و چشم بدوزند و سر بکشند که این آدم دیوانه کیست!!!خودمانیم چه قاب محشري ميشه!!
سمت چپ چهارراه حسینیه ای است که سردرش پلاکاردی زده اند.یک کنجکاوی بی معنا چشمهایم را روی حروفش دقیق می کند:فرا رسیدن نوروز "عید اسلامی" را به امت ایران تبریک می گوییم.
تنها روزی که در امان مانده بود و بر چسب نخورده بود همین بود که این گل نیز به سبزه آراسته شد!
عید اسلامی فرصتی به دست داده تا ۲۰-۳۰ فیلمی که همیشه دوست داشتم داشتنشان و دیدنشان را سفارش بدهم و اتاق سرد و کوچکم که الان به لطف مامان به صندوقخانه خانه های قجری می ماند، را به سینمای کوچکی تبدیل کنم٬فیلم ببینم و فیلم ببینم...
از تارانتینوی شیطان و خشن تا اسکورسیزی نیویورکی به کوبریک عزیز و بزرگ کهکشانی است که کشفش لذتی است که هرکسی مزمزه نمی کند اما به دهان آنها که چشیده اند٬ بد خوش می آید.دو سه ساعت کنده می شوی پرتت می کنند توی برهوتی که خودت نمی دانی که نقش تو چیست این وسط.
در جریان پست مدرن از نقش مؤلف و مخاطب ادبیات زیاد صحبت می شود.آدمهایی مثل لیوتار،بلانشو، دریدا و غیره این جریان را راه انداخته و تئوریزه کرده اند.نمی دانم حرفهای آنها خصوصا بلانشو به سینما هم به عنوان نماینده ای از دنیای درونی آفریننده صدق می کند یا نه.خودم که فکر می کنم آره...
باری...نمی دانم اگر این دلخوشکنک ها هم نبودند چه اتفاقی می افتاد.حکایت ما حکایت استیو مک کوئین تو پاپیون است که بعد از شش ماه زندگی(؟) در تاریکی انفرادی به سوسکی که برایش هنوز نماد حیات بود دلبسته بود.چه جان سختی داشت این پاپیون.بی پدر بعد از آن همه دربدری و فلاکت و فرار و دستگیری و فرار و بگیر و ببند از جزیره ای که هیچکس تخم فکر فرار را هم نداشت فرار کرد و روی بالشتکی که ساخته بود وسط دریا دراز کشید و داد زد:من هنوز زنده ام حرومزاده ها....
چرا دیگر سینما مثل سابق نیست؟چرا فیلمهای HD الانی بو، مزه و رنگ ندارند؟و من مانده ام که چرا برق جشمهای پسرک سینما پارادیزو از دیدن نگاتیو فیلمها انقدر زنده است و آدم را می گیرد...

|
+| نوشته شده توسط
افشین در شنبه
1389/12/28
|