| سه ماه شد که پستی نداشتم و نگذاشتم.آخرین آن برمی گشت به کوچ ناگهانی یک روح عزیز که باور آن کوچ در آن زمان و برهه کاری سخت و جانفرسا بود و حال که دوباره این کلمات روی صفحه الکترونیک در حال متولد شدن هستند استاد آن روح عزیز(فرامرز پایور) هم به سمت بی نهایت رهسپار شده اما من دیگر قصد عزا نامه نوشتن ندارم که رویدادهایی دیگر برآنم داشته تا شوق نوشتن دوباره جانی تازه به سرانگشتانم دهد و این حروف را به رقص آورد...
حال بزنگاهی است...یک نقطه دیگر چنان که قدر بدانم به عطف می رسد...تا آنجا که ذهنم یاری می دهد همیشه و همواره شیفته تجربه کردن شرایط و موقعیتهای جدید و بکر و پختن و گداختن و سوختن در آن وضعیت هایی چونان عمیق و یکه و ژرف و بسیط بوده ام که اگر بعدها مشکلها می افتاد نمی هراسیدم٫می رفتم و می رفتم تا لب هیچ...
و حال ویژه ترین این بزنگاهها به روی وجودم نمایانده شده...فرصتی خاص و مخصوص برای یافتن و بدست آوردن و فرا رفتن و فرو رفتن...سفری برای جستن نادیده ها که شاید ماهها به طول انجامد اما ایمان و باوری به یقین دارم که انجام و پایانش شادکامی و شادخواری و عشقی است که حال بزرگتر و معظم تر رخ می نمایاند و مرا به بی نیازی از ارباب پست این دنیا خواهد رساند... ایمانی دارم به خویشتنم که هیچ گاه و هیچ وقت ردی از آن هم ندیده بودم...حال ایمانی دارم!
|