تبليغاتX
دست نوشته های یک درد گرفته

دست نوشته های یک درد گرفته

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن _ با مردم بي درد نداني كه چه دردی است!

منوي اصلي

بايگان ماهيانه مطالب

ياران همدل

ساعت

امکانات


خسرو خوبان خداحافظ

این روزها همه می میرند.

کسی نه زاده می شود

کسی نه عروس

هم آنکه دشنه می زند هم آنکه دشنه می خورد

این روزها همه کس همه چیز

قبل از میلادش میمیرد

لاشخور ها هم می میرند

اگر نه از مرگ از سیری می میرند

 هم دوست هم نارفیق

این روزها مرگ هم می میرد

(قسمتی از شعر دوست عزیزم مسعود)

۱-چند روزی بود با خودم کلنجار می رفتم برای نوشتن این پست که نکند حق مطلب به خوبی ادا نشود.پنجشنبه شب بود که با دوستم یوسف در امامزاده محمد (کرج) بودیم و صحبت به سریالهای نوستالژیک زمان کودکی رسید.من هم از روزی روزگاری گفتم و اینکه یکبار در میلاد یکی از امامان گفتند دو قسمتش را پخش می کنیم و کل اهالی خانواده جلوی تلویزیون سیاه سفید خانواده بال درآوردیم.از بازیهای درخشان محمود پاک نیت٬محمد فیلی٬ژاله علو.دیالوگهای قوی٬موسیقی محشر و خسرو...

خسرو شکیبایی برای من چیزی فراتر از یک بازیگر بود.(هنوز به استفاده  از لفظ بود عادت نکرده ام!)حرکات و سکناتش٬نگاهش٬صدای بم دلپذیرش همه و همه برایم رنگی از آشنایی به همراه داشت.انگار نه انگار که او را اصلا از نزدیک ندیده ام.یک نوع ارتباط روحی و ذهنی.گویا دست اجل تحمل این ارتباط را نداشت که درست فردایش ازم گرفت.از طریق یک مسیج لعنتی خبردار شدم و بی برو برگرد دیگران را در غم خود شریک ساختم.

۲-در عرض بلوار بهشتی می گذشتم که ناگهان دیدن یک پوستر تبلیغاتی نظرم را به خود جلب کرد.با اینکه هوا گرم بود و من هم به دلیل فوت خسرو حسابی تو لک بودم اما دیدن این منظره هم چند دقیقه ای به خنده ام واداشت هم به تفکر.کسانی که مثل من متولد نیمه دهه ۶۰ و یا قبل از آن باشند خاطرشان هست که مجموعه ای در اندکی برنامه های آن موقع پخش می شد به نام عبدلی و اوستا که حکایت یک شاگرد و استادش را برایمان روایت می کرد.برنامه ای بسیار ضعیف و بی نمک که قرار بود ما را بخنداند که البته به دلیل کمبود شبکه و برنامه دست بر قضا مخاطبان زیادی داشت و بچه ها در مدرسه ادای آنها را در می آوردند.حالا این جناب عبدلی!با نام استاد(!) جواد انصافی دعوت کرده بود که مردم بیایید دارم آموزش کارگردانی و بازیگری و نمایشنامه نویسی و ... (اوه چقدر تخصص!) دارم می دهم.احتمالا آنهایی هم که فکر می کنند پول چرک کف دست است حتما در این کلاسها شرکت خواهند کرد و ... .چند دقیقه ای فکر کردم به جایگاه اندیشه٬فرهنگ و هنر که چقدر در این مملکت لق لقو و باری به هر جهت شده است.

در آخر می خواهم به خسرو بگویم از ته دل:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته بجاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

دانلود کنید:نمایی از روزی روزگاری با بازی روانشاد خسرو شکیبایی 

خسرو خوبان خداحافظ...

 

نويسنده: افشین تاريخ: دوشنبه 1387/04/31 موضوع:

دو قدم مانده به روشني!...
دیشب برنامه وزین دو قدم مانده به صبح مهناز افشار را دعوت کرده بود که کارشناسش هم طبق معمول فریدون جیرانی بود.تقریبا یکسالی می شود این برنامه را می بینم.طراحی صحنه فوق العاده برنامه،حضور محمد صالح علاء این شخصیت عجیب،جذاب،دوست داشتنی و بامطالعه و همه چی تمام به عنوان مجری،استفاده از کارشناسان فن برای صحبت با میهمانان در هر مرغزار گفتگو!(به قول صالح علای عزیز!)،توجه به نکات آوانگارد و کمتر پخش شده و کلی مختصات دیگر باعث سنگینی و وزانت این برنامه شده است.مهناز افشار هم خیلی خودمانی (مثل جیرانی) نشسته بود و دائم در حال شکسته بندی و نفسی و ... خودش بود که واقعا من یکی همچین انتظاری نداشتم در مقام مقایسه با نیکی کریمی که در همین برنامه حضور یافته بود.کلا از معدود برنامه هایی است که به اشاعه دانش،تفکر و دید شمول گرایانه در زندگی می پردازد که جای بسی خوشحالی است در هنگامی از شب که بیگانگان خفته و آشنایان و روشن بینان با چشم ضمیر به نظاره نشسته اند.این برنامه را می توان هر شب از ساعت یازده و نیم شب از شبکه چهار(جزء معدود شبکه های آبرومند سیما!)از منظر تماشا گذراند.شما هم امتحان کنید.ضرر دیدن آن مطمئنا به اندازه سه در چهار نخواهد بود!مطمئن باشید!! 

محمد صالح علا

دكور دو قدم مانده به صبح

نويسنده: افشین تاريخ: پنجشنبه 1387/04/20 موضوع:

شب دراز...

شب رفت و حدیث ما به پایان نرسید

شب را چه گنه حدیث ما بود دراز

حضرت مولانا جلال الدین بلخی

نقاشی خط زیبایی از استاد اسرافیل شیرچی 

نويسنده: افشین تاريخ: سه شنبه 1387/04/18 موضوع:

در جستجوی کمی حقیقت!
دیروز مجله ای از دوستی به دستم رسید که قبلا در پیشخوان کیوسکهای مطبوعاتی دیده بودم اما به علت عکس روی جلد آن که اغلب ماهیتی سیاسی- خبری دارد و یا شاید به علت قیمت بالای آن به نسبت سایر نشریات نظرم را به خود جلب نمی کرد اما با مطالعه آن دریافتم که این مجله ادامه راه مطبوعاتی چون شرق و هم میهن است و من چون گاهگاهی به آن عزیزان از دست رفته(!) نگاهی می انداختم شروع کردم از اولین صفحه و هر مطلب و تیتری که به نظرم می رسید تا به آخر مطالعه می کردم.در این قحطی نشریات درست و درمان وجود چنین مجلاتی واقعا حکم کیمیا دارد در حالیکه سایر نشریات به دلیل جو و اجبار زمانه به پوپولیسم روی آورده اند و کارشان لاپوشانی و مخفی کردن اتفاقاتی است که گاه در بغل گوشمان در شرف انجام است!تنها نشریه ای که در حال حاضر وجود دارد و یا لااقل من می شناسم که دیدی تحلیلی-انتقادی به رویدادهای کشور دارد همین نشریه است.(هر چند که عمر طولانیی برای آن به دلیل کم طاقتی عده ای تصور نمی کنم!). به جوانان هم سن و سال خودم(نسل سومی ها یا نسل سوخته ایها!!)نیز پیشنهاد می کنم مجله همشهری جوان را که بسیار ناب و پربار است و سرشار از موضوعاتی است که ما با آن روبروییم را همین امروز بخرند و بخوانند و به حرف حقیر پی ببرند.هر چه باشد این تجربه فردی است که قریب ۱۰ سال از ۲۰ سال زندگی بی ثمر خود را صرف مطالعه نشریات پارسی زبان کرده است.کم پیدا می شود از این دست مجلات در هجوم نشریاتی که از زردی به یرقان می مانند ...این هم از لینک وبلاگ این مجله که توصیه میکنم به جای آن به نسخه کاغذی اش رجوع کنید!وبلاگ شهروند امروز 

نويسنده: افشین تاريخ: سه شنبه 1387/04/18 موضوع:

غریبگان آشنا!
چند روزی بود رفته بودم گرگان برای فرار از وضعیت بغرنجی که به لحاظ روحی از خراب کردن امتحانات داشتم و به دعوت دوست خوبم مجید که با هر بار دیدنش در کرج و تعریف کردنهایش از آنجا آتش اشتیاقم را برای دیدار از آنجا لبریزتر می کرد.از طرفی دیگر پسرعمویم سعید نیز در آنجا تحصیل می کند و این بهانه دیگری شد تا بار سفر ببندم و جمعه شب ۷ تیرماه عازم آنجا شوم.بعد از ظهر با مجید چرخی در گرگانج یا جرجان (اسمهای قدیمی گرگان) زدیم و همچنین به منزل خانم کیوان سرایی رفتم و کلی برایشان ایجاد مزاحمت کردم.شهری زیبا و تمیز با مردمانی شاد و مهربان که لهجه ای خاص دارند و به علت تند صحبت کردنشان گاهی اوقات تشخیص صحبتهایشان بسیار مشکل است اما روحیه ای بسیار شاد دارند و طراوت طبیعت باعث سبز شدن دل بیشتر آنها نیز شده است .فردایش با دوستان مجید به کوه و جنگل زدیم. جنگلی که اگر اشتباه نکنم در منطقه نورالشهدا بود.چیزهایی در این سفر دیدم که مدتهاست در این کنج شلوغی و دود از دیدنشان محروم بودم.چیزهایی از جنس صمیمیت و دوستی و صفا و نگاه همراه با مهربانی.به محض دیدن دوستان مجید یا بهتر بگویم دوستان خودم احساس کردم سالیان درازی است با آنها آشنایم و هیچ رودربایستی و خجالتی در میان نیست.با کیا دوست کرمانشاهی مدت مدیدی به گفتگو نشستم و او مرا سنگ صبوری برای تخلیه ناراحتی هایش یافت ،محمد که از اطلاعات بالایش کلی استفاده کردم،رفقای شیرازی ام حامد پسر مؤدب ساکت و دوست داشتنی که بسیار نگاه متینش به دلم نشست، برادر کوچک و شیرینش سروش با آن نحوه حرف زدن نمکین و هانی با آن لهجه غریب که بیشتر حرفهایش برایم نامفهوم بود ،یاسر پسر با معرفت که شبی حسابی مزاحمش شدیم ،هادی همشهری عزیزم که با برخورد صادقانه ،دوستانه و بی ریایش مرا شرمسار می کرد و در نهایت مجید عزیزم که باعث همه این لحظات خوب و خاطره انگیز همو بود.

فقط می خواهم بگویم دوستان از صمیم قلب دوستتان دارم که این دوستی را در لحظه ای که بدان احتیاج داشتم دوستانه به من بخشیدید!

از راست ایستاده مجید - من - هادی - حامد - هانی - سروش.

نشسته:؟(اسم دوستمان را به خاطر نیاوردم چون زیاد با هم صحبت نکردیم!) -محمد رمضانی.

عکسهایی از گرگان زیبا و عزیز

جنگل از دید یک برگ!

سروش دوست کوچک و دوست داشتنی ام

مبارزه مجید و کیا!

کیا

دوستان اگر مطلب را خواندید حتما برایم در زیر کامنت بگذارید.به امید دیدار در آینده ای نزدیک!

نويسنده: افشین تاريخ: چهارشنبه 1387/04/12 موضوع:

اسباب بیشتر زنده ماندن این سینمای بیمار!
دیشب فیلم توفیق اجباری کار محمد حسین لطیفی را با خانواده و دامادمان تماشا کردم.متاسفانه تعریفی از سینمای متعالی و خوب در بعضی اذهان شکل گرفته که به نظر درست نمی رسد.عده ای سینمای متعهد را در نام سینمای معناگرا می جویند که باید گفت که فقط این فیلمها که این نام بهشان اطلاق می شود معنا درون خود می پرورند یا ساده تر بگویم فقط این فیلمها هستند که معنایی را به ما القاء می کنند؟البته که این طور نیست چرا که تجربه این را برای ما به اثبات رسانده است.ساختن فیلم تجاری کار بیهوده و نابجایی نیست چرا که حیات سینما (که از راه گیشه است)بدان وابسته است اما گویا فیلم تجاری در مملکت ما یکسری پارامترهای خاص خود را پیدا کرده که هیچ رقمه نیز نمی خواهد اصلاح شود!نمونه اش همین فیلم توفیق اجباری که با کارهای نسبتا خوبی که سابقا از کارگردانش دیده بودیم انتظار داشتیم حداقل یک ساعت و نیمی فقط سرگرم شویم اما زهی خیال باطل...فیلمنامه درهم،شخصیتهایی که قبلا دیده بودیمشان(عطاران ترش و شیرین و هوو و محمد رضا گلزار آتش بس و...)که هیچ تازگیی برایمان نداشت.(جالب اینجاست که اسم عطاران همان عطای هوو است!)،صحنه های رمانتیک آبکی مانند گریه کردنهای بچگانه گلزار که حسابی روی اعصاب سرسره بازی می کند(ببینم کی اینو به سینمای ایران معرفی کرد؟)،خراب شدن باران کوثری از امیدهای این سینمای کم ستاره!،عدم پرداخت داستانی و فاصله گداریهای منطقی،عدم شخصیت پردازی قوی مانند شخصیت سیم سیم که وجودش کاملا خنثی بود و انگار قرار بود پرده های سینما با عکس او از اینی که هست قشنگتر شود و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.در این اندک قصد نقد نداشتم چرا که سوادش را هم ندارم که عادت ما شده اظهار نظرهای کارشناسانه در مورد تمام امور مربوط و غیر مربوط! اما آنچه که به ذهنم رسید در مورد گوشه ای از وضعیت آشفته سینمای ایران نگاشتم.هر چند که این نگاشتنها انگاری سودی ندارد وقتی توفیق اجباری و توفیق اجباریها!می شوند باعث رونق گیشه های این سینما... 

لابد این دونفر هم دارند با تعجب به آینده این سینما می نگرند!...

رضا عطاران و آن پیرمرد غیر عادیی که به سینما معرفی کرد

نويسنده: افشین تاريخ: چهارشنبه 1387/04/05 موضوع:

خود کرده را تدبیر نیست...
دوباره سلام!چند وقتی بود به خاطر مشغله امتحانات وقت درست و حسابی برای آپدیت وبلاگ نداشتم.پریروز امتحانات به پایان رسید ولی حالا با فهمیدن جواب بیش از نصف آنها حسابی روحیه ام را از دست داده ام و ناامید شده ام!البته باعث و بانی اش کسی غیر خودم نبودم که می گویند خودم کردم که... .

البته در این دانشگاهی هم که مهمان شده ام (جهاد دانشگاهی-علم و فرهنگ) از لحاظ نمره خیلی سخت می گیرند و امتحانات نیز به زعم خیلی از دانشجویان بسیار مشکل است.

فرصت خوبی دارم برای تجدید نظر در مورد درس خواندنم و مشخص کردن هدفم در این سه ماه داغ!ببینیم چه پیش می آید...

نويسنده: افشین تاريخ: دوشنبه 1387/04/03 موضوع:


Design : LearningBet

چرتکه || contact

وبلاگ من

درد بگیری!یک فحش که کاش آرزوی خیرمان بود برای هم!من هم مثل هر آدم دیگه!اما دوست دارم همیشه از زاویه ای بسته و غیر متعارف به مسائل نگاه کنم.می خواین اسمشو بذارین روشنفکری و حاکمیت عقل یا هر چیز دیگه! هر چه که به ذهنم خطور کند و ارزشی برای بازگو داشته باشد به شرطی که احساس کنم می تواند دردی از دردهای ناتمام این ملت را بیان کند می نویسم.کاش روزی برسد همه دردمند شویم!!


گلچين مطالب پيشين

جستجوي مطالب


© All Rights Reserved to delshodeh.Blogfa.com / Template By: BIA2TEMP.COM