تبليغاتX
دست نوشته های یک درد گرفته

دست نوشته های یک درد گرفته

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن _ با مردم بي درد نداني كه چه دردی است!

منوي اصلي

بايگان ماهيانه مطالب

ياران همدل

ساعت

امکانات


سفر برای زندگی

دقیقا یک هفته پیش بود که با خانواده به مسافرت دور و درازی رفتیم٬همراه با خانواده دایی و خاله و همسایه شان.از جاده چالوس به جایی در نزدیکی شهر چالوس به نام کلار آباد رفتیم.ساحل زیبایی که یک شب در آن ماندیم.

جاده چالوس

روز بعد از رامسر و زیباکنار گذشتیم و به بندر کیاشهر رسیدیم.پارک جنگلی بسیار زیبایی دارد.مناظری می بینی که واقعا شگفت زده ات می کند.کمی بعد از پارک به طول یک کیلومتر پل چوبی بسیار زیبایی است که به دریا می رسد!

پل چوبی کیاشهر

بعد از یک شب در آنجا ماندن از خاله و همسایه شان جدا شدیم چرا که ما قصد دیار آذربایجان کرده بودیم و آنها به همان گیلان و مازندران بسنده بودند.در بندر آستارا توقف کوتاهی داشتیم و از گردنه بسیار زیبای حیران قدم به اردبیل گذاشتیم.گردنه ای که به حق انسان را مات و حیران می کند. به قول انوری شاعر:

دهد لطافت طبع تو بحر را حیرت
                  کند شمایل حلم تو کوه را حیران


گردنه حیران

بعد از اینکه وارد اردبیل شدیم به پدر توصیه کردم که به دریاچه شورابیل برویم.من قبلا این دریاچه را از تلویزیون دیده و وصفش را شنیده بودم.بسیار زیبا و معرکه بود.در کنار آن پارک زیبایی ساخته اند و ماشینهای عروس شهر اردبیل به خاطر ویو و منظره زیبای آن پیوسته از آنجا گذر می کنند.جو بسیار شادی در آنجا حاکم بود.البته شاید در عکس این منظره به خوبی دیده نشود.باید آنجا بود و دید...

شورابیل

شب بسیار سرد و سختی را در آنجا گذراندیم.تا به حال در تابستان باد به این سوزناکی ندیده بودم خصوصا تابستان امسال که از فرط  گرما در حد فاجعه بود به همین خاطر ما از کرج خیلی ریلکس و باز آمده بودیم و انتظار چنین سرمایی را نداشتیم.فردایش به سمت سرعین رفتیم.شهر کوچک زیبایی در دل طبیعت که به چشمه های آبگرمش در دنیا معروفست و در فاصله ۳۰ کیلومتری اردبیل قرار دارد.خاطره خوشی که از سفر سال قبل داشتم کاملا از بین رفت چرا که به علت تعطیلات آخر هفته شهر بسیار شلوغ بود و اصلا جایی را برای اسکان گیر نیاوردیم.برای صرف نهار به سفره خانه سنتی رفتیم و یک دیزی چرب آنجا زدیم که من زیاد نتوانستم از آن بخورم به علت بالا بودن دز پیه و چربی گوسفندی اش!در سفره خانه با دو جهانگرد اتریشی آشنا شدم.یک پسر و دختر که آخر نفهمیدم نسبتشان چیست.اسم پسره اشتفان بود و گپ کوتاهی با هم زدیم.یک لیوان لیموناد برایشان ریختم و آنها هم بی تعارف و بدون ترس یهو سر کشیدندش!حیف که به علت تمام شدن شارژ موبایلم نتوانستم با آنها عکس بگیرم.

ظهر هنگام بود که از سرعین خارج شدیم و بعد از گذشتن از سراب و بستان آباد یا به قول آذری ها بستان آوا به تبریز رسیدیم.احساس خاصی نسبت به این شهر دارم.این احساس در تمام همزبانهایمان صادق است.شهری که پایتخت همیشگی ما آذری زبان هاست و از کوچه کوچه اش بوی خون و خاطره و حماسه می آید.حال شهری است مدرن با عمارات عالیه٬هوایی به غایت نظیف و مردمانی به نهایت لطیف و شریف... به ائل گلی رفتیم و شب آنجا ماندیم.متأسفانه هوای تبریز هم شباهنگام به سردی می زد اما دیدن مردمانی که در اطراف ائل گلی به قصد گردش شبانه در حرکت بودند و همه همزبان و همدل بدجوری احساس گرمی را به رگهایت تزریق می کرد.فردایش هم به مقبره الشعرا رفتیم.یه مزار شهریار شهر عشق دیر آشنایی که همیشه در ذهنم زنده و جاوید است.

ائل گلی

مقبره الشعراء

مطرب ز شهناز شوری عیان کن٬آهنگ آذربایجان کن

بر خاک تبریز اشکی فرو ریز از فتنه گردون فغان کن از دیده سیل خون روان کن

اي قبله آزادگان، وي خاك آذر بادگان

فرخنده باد ايام تو،‌كز نام تو

آشفته خاطر دشمن دون شد(عارف قزوینی)

زمانی دشمنان ایران از شنیدن نام آذربایجان نیز واهمه داشتند و همو بود که این سامان را پاینده داشت با انقلابهایش٬ اعتراضها و اعتصابهایش...صد سال بیش نگذشته است!این کوچه ها هنوز از غرش صدای ستارخان ها و حیدرعمواوغلی ها و شیخ محمد خیابانی ها و ثقه الاسلام ها خاطره ها در سینه دارند...

بعد از تبریز به میانه و از آنجا به زنجان رفتیم.به بوستان ملت این شهر رفتیم و  شب هم آنجا ماندیم.از زنجان اصلا خوشم نیامد.نمی دانم!شاید به این دلیل که آن را با تبریز مقایسه کردم اما واقعا شهر زیبا و تمیزی نبود و من هم از نحوه گویش مردمش بدم می آید و معتقدم که به زبان شیرین و رسای آذری آسیب رسانده اند و از لحاظ فرهنگی کمی فقیرند!البته این به همه عمومیت پیدا نمی کند.از آنجا به قزوین و از قزوین به کرج برگشتیم.سفری که ۵ روز به درازا کشید.

در کل سفر بسیار پرباری بود.سفری که از مازندران و گیلان شروع شد و در آذربایجان به اوج خود رسید.

این سفر مرا بدین فکر انداخت که ما در این شهرهای بزرگ فقط داریم ادای زندگی در می آوریم.آدمها با ظاهر مرده و تکیده در تاکسی کنارت می نشینند و همچون روبوت تنظیم و کوک می شوند تا زنده بمانند و زندگی نکنند.که حیات هنر نیست و مردن و شهادت هنر است! زندگی این جهانی به پشیزی نمی ارزد و از این صحبتها...اما در گوشه هایی دیگر از این آب و خاک غمناک هموطنانت دارند زندگی می کنند.بی خیال و شاد کار خودشان را می کنند...

در آشیان چون ببینی آزار

       چرا سفر نکنی چو کبوتر طیار؟ (سعدی)       

نويسنده: افشین تاريخ: دوشنبه 1387/05/28 موضوع:

یک کشور بی رویا...
دیشب با پسر خاله ام در خانه شان مراسم افتتاحیه المپیک ۲۰۰۸ چین را تماشا می کردیم.من هیچ وقت مراسم افتتاحیه المپیک را با این دقت ندیده بودم.از خود مراسم باشکوهش که بگذریم رژه کشورهای حاضر(که تقریبا تمام کشورهای دنیاست)از نظر من زیباترین بخش مراسم است.هر کشور با لباس و فرهنگ و اعتقادات بومی خود از جلوی جایگاه تماشاگران عبور می کرد خصوصا بعضی از کشورهای آفریقایی که لباسهای بسیار عجیبی به تن داشتند.(چرا همیشه هنگام شنیدن لفظ بومی یاد یک سیاهپوست می افتیم؟).از دشمن ترین کشورهای جهان شامل ایران و اسرائیل و کره جنوبی و شمالی از کنار هم حرکت می کردند و رقص کبوتری که به نشانه صلح بر روی آشیانه اش زیبایی آنرا دو چندان می کرد.اما کسانی که ماهواره و رسیسور نداشتند موفق به دیدن این صحنه های جذاب نشدند چون پای عده ای از نسوان شرکت کننده کمی تا قسمتی از پاچه معلوم بود.البته نشان ندادن این صحنه ها امریست بسیار معمول و مبرهن چرا که وقتی سازهای اصیل ایرانی که بخشی از فرهنگ و هویت ماست در هنگام اجرا نشان داده نمی شوند و محل نوازندگان را تاریک می کنند که مبادا ما با دیدن سه تار و سنتور از راه به در شویم(!) دیگر تکلیف این مورد مشخص است.

شعار این دوره هم شعاری بس زیبا و دل انگیز است:

ONE WORLD-ONE DREAM

یک دنیا-یک رویا

لوگوی المپیک 2008پکنیک نکته:نمی دانم چطور کلمه بی جینگ در فارسی به پکن تبدیل شده است؟!

نويسنده: افشین تاريخ: شنبه 1387/05/19 موضوع:


Design : LearningBet

چرتکه || contact

وبلاگ من

درد بگیری!یک فحش که کاش آرزوی خیرمان بود برای هم!من هم مثل هر آدم دیگه!اما دوست دارم همیشه از زاویه ای بسته و غیر متعارف به مسائل نگاه کنم.می خواین اسمشو بذارین روشنفکری و حاکمیت عقل یا هر چیز دیگه! هر چه که به ذهنم خطور کند و ارزشی برای بازگو داشته باشد به شرطی که احساس کنم می تواند دردی از دردهای ناتمام این ملت را بیان کند می نویسم.کاش روزی برسد همه دردمند شویم!!


گلچين مطالب پيشين

جستجوي مطالب


© All Rights Reserved to delshodeh.Blogfa.com / Template By: BIA2TEMP.COM