| به تازگی من و برادرم سی دی قصه های مجید را خریده ایم و مدتی است با آن سرگرمم.همسن و سالان من قطعا می دانند از چه کسی سخن می گویم.سریالی که اوایل دهه ۷۰ ساخته و پخش شد و برای همیشه در اذهان ما باقی ماند.این ماندگاری دلایلی داشت از جمله داستانی بسیار قوی و جذاب از هوشنگ مرادی کرمانی و بازیهای فوق العاده پروین دخت یزدانیان(مادر کیومرث پور احمد کارگردان فیلم) و بی بی مجید در قصه٬جهانبحش سلطانی و مهدی باقر بیگی در نقش مجید.این پسر چنان در مجید استحاله و مستغرق شده که حال بعد از گذشت سالها در اذهانمان سراغ مجید و بی بی اش را می گیریم و هنوز در دلهامان زنده و جاویدند.دیدن این سریال مرا برد به دوران خوش خردسالی و کمسالی و کم فهمی که چقدر نادانی خوب بود و بی سوادی لذت بخش!...عصرهای جمعه شبکه یک....
سریال جدای از خصلت سرگرم کنندگی حرفهای گفته و ناگفته بسیاری درون خود دارد.مثلا در قسمت صبح روز بعد که دارای سه اپیزود جدول ضرب و تشویق و آقای ناظم است٬در اپیزود اول مجید به هنگام جواب گفتن به درس جدول ضرب یادش می رود و به همین خاطر بعد از تمرینات بسیار برای جواب دادن به سوالات اعلام آمادگی می کند اما معلم تسبیحی از جیبش در می آورد که به ازای هر جواب غلط یک دانه تسبیح می اندازد که دیدن این تسبیح زمخت باعث استرس مجید می شود و از جواب دادن به سوالات باز می ماند و کتک مفصلی نیز از معلم می خورد که این موضوع بارها تکرار می شود و مجید برای چیره شدن بر این استرس از بازار تسبیحی تهیه می کند و هنگام تمرین مدام آن را جلوی چشمش می گیرد تا به آن عادت کند.دست آخر هنگامی که معلم طبق معمول می خواهد سوالش را شروع کند و تسبیحش ر ا از جیب بیرون بیاورد مجید ساده دل پیش دستی می کند و به او می گوید که از تسبیح او استفاده کند که این عمل موجبات خشم معلم سنگدل و کج اندیش را فراهم می آورد و او را از کلاس بیرون می کند...هدفم از بیان داستان این اپیزود سوق دادن اذهان به این حرفهای گفته و ناگفته بود.در واقع این قسمت هجویه ای بود بر نظام آموزش و پرورش کشورمان در زمانهایی نه چندان دور و دراز و شیوه های تدریس در آن زمان.نمی دانم چرا به این قسمت می رسد طوری نشانش می دهند که انگار زمان شاه است٬معلمین کراوات دارند و... .یعنی مثلا این تیپ معلمین و مدارس فقط در آن زمان بوده است حالیکه خود من که الان چهاردمین سال تحصیلم را می گذرانم با دیدن این فیلم دقیقا به یاد صحنه هایی افتادم که به عینه در ایام تحصیلم(به خصوص در دوران ابتدایی و راهنمایی)دیده بودم!!
بگذریم...در اپیزود آخر نیز هنگامی که مجید برای نوشتن یک انشای ابتکاری که در آن به جایگاه نامناسب مرده شوران در جامعه پرداخته بود و بابت این موضوع تنبیه سختی شده بود به خانه می آید و بی بی با دیدن قیافه درهم وی ناراحت می شود و گلایه می کند و مجید ناگهان فریاد می کشد:من دیگه نمی خوام نویسنده بشم٬من دیگه نمی خوام انشای خوب بنویسم!می خوام یه چیز الکی پلکی بنویسم عین بقیه و یه نمره الکی بگیرم...دیگه نمی خوام...
آفرین به مجید که همه چیز را گفت!افرادی که در جامعه ما خلاف جریان آب شنا می کنند همیشه بدبخت و تیره روزند...

|