دوباره سلام!مدتی بود که پستی نداشتم.علتش هم خیلی واضح بود:حرفی نداشتم که بزنم.دنبالش هم می گشتم اما نمی یافتمش!
دیشب وقتی خانواده برای احیاء رفته بودند مسجد محل٬خانه را تاریک کردم و قطعاتی را که دوست داشتم را در تنهایی٬تاریکی و سکوت برای n مين بار گوش دادم.يادگار دوست شهرام ناظري،سر عشق شجريان و... .نمي دانم چگونه است كه هر بار كه اينها را گوش مي دهم چيزهاي تازه ای می یابم.هم از خود آهنگ و هم از زندگی.مغزم باز می شه!...
به این فکر می کردم که آدمها بر اساس فضایی که در آن قرار دارند تصمیم می گیرند و زندگی می کنند.می دیدمشان از تلویزیون که مثل نمی دانم چی می زدند سرشان و اصلا خبرشان از دنیا نبود.اما از کجا معلوم که خود تو هم بودی چنین نمی کردی؟جوی است که ایجاد می شود و هر آنکس که آن اطراف است را در خود می بلعد و هضم می کند!به همین خاطر زیاد درست به نظر نمی رسد که همیشه به اخلاق و عادات و دلبخواههای دیگران خرده و اشکال بگیریم.اصلا کی گفته همه باید اونجوری باشند که ما می خوایم؟به قول شخصیت حمید هامون در اثر برجسته استاد مهرجویی:اگه من اونی باشم که تو دوست داری من باشم دیگه من٬من نیست...

|