تبليغاتX
دست نوشته های یک درد گرفته

دست نوشته های یک درد گرفته

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن _ با مردم بي درد نداني كه چه دردی است!

منوي اصلي

بايگان ماهيانه مطالب

ياران همدل

ساعت

امکانات


تولد تدریجی یک سیاهی
این تم جدیدی است که از محیطش خوشم آمد.تم قبلی سفید بود این یکی سیاه!نمی دانم شاید از لحاظ روانشناسی بدبین تر شدم.فکر میکنم بدبینی حالتی نیست که از هنگام تولد در فرد بوجود بیاید ٬ بلکه محصول و معلول شرایطی است که در اطراف فرد اتفاق می افتد.یک اعتماد که نتیجه عکس می دهد خواه هر موردی که باشد.از آن به بعد ویروس بدبینی به سرعت در وجودت انتشار می یابد بدون اینکه خود ملتفت باشی!شاید ناخود آگاهاً!!همین باعث انتخاب این تم شد.حالا خب این بهتره یا قبلیه؟یا دوباره هیچ نظری نداريد بگید؟!

نويسنده: افشین تاريخ: یکشنبه 1387/08/19 موضوع:

نامه وارده از يك معلول

الان که داشتم می آمدم بالا سایت مجاني کامپیوتر دانشگاهمان كه استفاده از اينترنت در آن از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر براي عموم علاقه مندان اعم از دانشجو و كارمند و بيكار و غيره وذالك آزاد است كه اين مورد گاهي باعث پايين آمدن سرعت تا حد يك چهارم اينترنت مودمي ديال آپ خانگي مي شود، بالای پله هاي طبقه اول پسری تقریبا ۲۱-۲۲ ساله ديدم ایستاده بود و در دستش چوب زير بغلي بود كه داشت نگاه مي كرد به طرزي شايد خواهشانه! نگفته فهميدم. عصایش را نگهداشتم تا از پله ها به کمک نرده پایین بیاید.در راه همه می پرسیدند کمک نمی خواهید؟!با هر بار پایین آمدن از پله پاهایش(؟!)جمع می شدند و مجبور بود با دست آنها را صاف کند.به اين فكر كردم كه زندگي همينجوريش خيلي وقتها نكبتي و كوفتي است.واي از اين كه...

يك لحظه فرو رفتم تو خودم:صحنه اي را مي بينم كه يك عدد مجري از توي قاب شيشه اي جعبه جادويي در حال قرائت نامه اي است كه به برنامه ارسال كرده اند.متأسفانه بخشهاي اول نامه را نشنيدم و اما نامه كذا:

در خيابان زني ميانسال تقريبا پير مي بيندم و آهسته زير لبي مي گويد:جوون مردمو مي بيني!بيچاره.خدا نصيب كافر هم نكنه!

رفته ام نمايشگاه كتاب با ويلچر.ملت فرهنگي به سرعتي تمام قصد عبور از درب خروجي را دارند!چرخ ويلچر بين پله ها گير كرده!يكي از اين حضرات علمي- فرهنگي-هنري عربده مي كشد:بابا مجبورت نكردند كه بياي نمايشگاه.كمي كوچك مي شوم. حتي كوچكتر از آني كه مجبورم آدمها را در حالت نشسته بالاتر از خودم ببينم!

يك كار اداري خيلي ساده و جزيي(كارهاي اداري همه شان ساده و جزيي اند!مگه نه؟!)برايم پيش آمده.ساختمان اداره مزبور كمي تا قسمتي آسمان خراش است متأسفانه.آسانسور هم عيب كوچكي يافته كه ديگر كار نمي كند.دست به دامن مردمان عصبانيي مي شوم كه كار خودشان هم اينجا گير است.نيم ساعتي گذشته...چندجوان فردين صفتانه(!) ياعلي گويان بلندم مي كنند.كارم انجام شد.اما خدايا كي مي خواد منو برگردونه پايين؟!!

اما همين كه يادم مي افتد ممكن است با ديدن من كسي قدر سلامتي اش را بيشتر بداند و اصولا افرادي چون من براي عبرت ديگران حتما بايد حضوري مقتدرانه و فعال در صحنه ! و عرصه هاي مختلفه داشته باشند احساس شور وشعف و خوشحالي و اميد مي كنم و خدا را بر اين نعمت شب و روز شكر گويانم.

والسلام-شد تمام

نامه وارده از يك معلول به برنامه اميد به زندگي!!

نكته۱:اين نامه و اين برنامه تلويزيوني كاملا خيالي مي باشند و نتيجه توهمات و ذهن مغشوش نگارنده هستند چرا كه اين ماجراها به هيچ عنوان امكان ندارند اتفاق بيفتند!

نکته ۲:برای اینکه مطمئن شوید این ماجرا کاملا غیر واقعی است دعوت می کنمتان تا از وبلاگ خانم ویولت با نام من و ام اس که به عنوان برترین سایت پرشین بلاگ انتخاب شد دیدن کنید.

لینک با نام:شرح یک سقوط!


 

نويسنده: افشین تاريخ: سه شنبه 1387/08/14 موضوع:

خوش به حال يابو!...

آگاهي نعمت بزرگي است؟تصور نمي كنم!چرا كه به اين نتيجه رسيده ام در جوامعي به اين سبك و سياق هر چه كمتر بداني راحت تري!جريان حاكم هم همين را مي خواهد و در راستاي نيل بدان سعيي مشكور و تمام روا مي دارد.(تلويزيون نگاه مي كنيد؟)

فرقي هم نمي كند اين ناداني در چه موردي باشد!اجتماعيات باشد،سياسيات(!)باشد،اقتصاديات و معنويات باشد،هر چه كه باشد تفاوتي در اصل موضوع نمي كند.راحت تري!الكي حرص اين و آن و چه شد و نشد را نمي خوري.مثل بچه آدم مي شيني زندگيتو مي كني.اما واي از روزي كه به درد آگاهي دچار شدي.خدا اون روز را نياورد.ديگر هميشه مي شوي يك منتقد آرمانگرا و يك مصلح اجتماع كه هر نكته منفيي در زندگي فردي و خصوصا اجتماعي مي بيند تيري است كه بر قلب حساست نازل مي گردد،آن قدر انتقاد انتقاد انتقاد... ميكني كه زبونت رو از بيخ مي برند.بعد شروع به خوردن خودت مي كني تا اينكه تمام ميشي و در اين لحظه صحنه كات مي خورد به تصويري كه يك عده خوشحال مثلا ناراحت حلوا و ميوه خوران دارند قبرستان را ترك مي كنند.

سرنوشت يك روشنفكر،يك آگاه و يك دردمند همين بالايي است!...

خوش به حال اوني كه خر اومد و يابو رفت...!


نويسنده: افشین تاريخ: سه شنبه 1387/08/14 موضوع:


Design : LearningBet

چرتکه || contact

وبلاگ من

درد بگیری!یک فحش که کاش آرزوی خیرمان بود برای هم!من هم مثل هر آدم دیگه!اما دوست دارم همیشه از زاویه ای بسته و غیر متعارف به مسائل نگاه کنم.می خواین اسمشو بذارین روشنفکری و حاکمیت عقل یا هر چیز دیگه! هر چه که به ذهنم خطور کند و ارزشی برای بازگو داشته باشد به شرطی که احساس کنم می تواند دردی از دردهای ناتمام این ملت را بیان کند می نویسم.کاش روزی برسد همه دردمند شویم!!


گلچين مطالب پيشين

جستجوي مطالب


© All Rights Reserved to delshodeh.Blogfa.com / Template By: BIA2TEMP.COM