تبليغاتX
دست نوشته های یک درد گرفته

دست نوشته های یک درد گرفته

از درد سخن گفتن و از درد شنيدن _ با مردم بي درد نداني كه چه دردی است!

منوي اصلي

بايگان ماهيانه مطالب

ياران همدل

ساعت

امکانات


یک عصر بهاری
چند وقتی هست به صورت مرتب با دوستان خوبم امیر و رضا تئاتر می رویم.قبلا به علت تنهایی و نبود یک همراه پایه، تنهایی به مقدار معتنابهی اعصاب خرد کن شده بود به خصوص هنگامی که تنهایی مجبور باشی با حالتی خسته از قلب تهران تا غرب کرج یک کله بروی اما حالا معمولا چهارشنبه هایمان تئاتری است و پاتوقمان چهارراه پهلوی و تئاتر شهر.

این هفته به خاطر عدم اطلاع از کارهای خوب به صورت شانسی رفتیم کاری دیدیم به اسم بخوان به کارگردانی عاطفه تهرانی که کاری فیزیکال (حرکتی) بود که طبق معمول من خوشم نیامد چرا که اساسا برای دیدن تئاتر رفته بودم و نه دنس!!اما چون بچه ها قبلا کار دنس ندیده بودند محض کسب تجربه آنها چیزی نگفتم اما آنها مثل اینکه برای قپی اومدن هم که شده زورکی خوششان آمده بود در حالیکه وسط اجرا هندزفری در گوش مبارک فرو کرده گزارش دیدار استقلال سایپا را استماع می فرمودند!!چه می دانم شاید هم این دو با هم منافاتی نداشته باشند!!

دست آخر من که نفهمیدم چی رو باید بخوانم و تحرکات شدید بدنی بازیگران هم نتوانست چیزی را بهم القا کند اما مثل اینکه خیلی ها فهمیده بودند چرا که با آب و تاب از کار تعریف می کردند اما جالب برای این تعریف دلیل دندان گیری نداشتند!! به هر حال برای گذران یک عصر دلکش بهاری و نابود کردن مبلغ چهارهزار تومان وجه رایج مملکت ایده بدی نیست تماشای این کار...به امتحانش میرزه!!

 

 

 

نويسنده: افشین تاريخ: جمعه 1388/01/28 موضوع:

تعطیلات مغزی نوروز پیروز
چند وقتی هست دوباره نشستم به کتاب خواندن...

این تأکید برای آنست که مدتها حال و مجال جدیی دست نداده بود که بنشینم مثلا یک کتاب ۶۰۰ صفحه ای را تماما بخوانم.اتفاقی که ۱۲-۱۰ سال پیش برایم خیلی عادی و روتین بود.علت بزرگ این فاصله هم می تواند وسواس شدیدم در خواندن باشد.حالا برایم امری پذیرفتنی و معمول است که یک پاراگراف را ۴ بار بخوانم تا تمام زوایای تاریک مطلب که با یکبار چشم گرداندن محالست به چشم بیاید برایم روشن شود.به همین علت وقتی که پیش می آید یکی از دوستان می گوید فلان کتاب قطور را ۲ روزه خواندم در دلم خنده ای مسخره تحویلش می دهم چرا که بر این باورم آدم اگر مثلا رمان می خواند باید با خط زمانی اش پیش برود،با آن بزرگ شود،تا در لحظه های مختلف که احساسش متفاوت است تجربه های جدیدتری از آن بیابد...

خانوم                                  مسعود بهنود

اولی خانوم مسعود بهنود بود که از سال ۱۹۰۰ میلادی و تولد یک دختر قاجاری شروع می شود و به زندگی نوه ی او در حالی که گزارشگر سی ان ان است و از انفجار مرکز تجارت جهانی در سال ۲۰۰۱ گزارش تهیه می کند به اتمام می رسد.

دوره قاجار در تاریخ ایران دوره ای مشحون از اتفاقات رنگارنگ و حوادث عجیب بود که بدین لحاظ قابلیتها و امکانات فراوانی در درون خود برای پرداختن دارد که کتاب حاضر نیز تلاشی در همین راستاست.در کل کتابیست که من توصیه می کنم اما بعید می دانم که فرد در لحظاتی آرزوی هر چه زودتر تمام شدنش را نکند چرا که گاهی اوقات آنقدر اتفاقات پرت و بی ربط و بدون منطق در داستان اتفاق می افتد که خواننده دوست دارد هر چه زودتر تکلیف قهرمان آن مشخص شود.شیوه روایت هم از زبان نویسنده قرار نیست باشد انگار، آنطور که خود بهنود گفته.مادربزرگی داستان ۶۰ سال از زندگی اش را برای نوه اش روایت می کند که ممکن است تا حد زیادی هم وراجی کند.اما پنهان نمی کنم که گاهی اوقات از خوی اشرافی گری خانوم و فضای قصه حالم به هم می خورد که با ادعاهایی که او داشت (خانوم) اصلا تطبیق پیدا نمی کرد...بگذریم...به قول نویسنده در صفحه اول که گفته است:این یک قصه است،باورش کنید.(شاید عامدا دو کلمه قصه و باور را کنار هم آورده چون معمولا مردم قصه ها را باور نمی کنند و اگر خیلی بخواهند تحویلش بگیرند شب برای دلبندانشان تعریف می کنند!)

                   

کتاب دومی که این روزها سرگرم خواندنشم رمانی است که از دوست عزیزم امیر به دستم رسیده و تا به الان که از سیاق قلم محمود خوشم آمده.تا به حال کاری ازش نخوانده بودم اما تعریف زیاد شنیده بودم که این دعوتها قلقلک شدند و هل دادند به صفحات تکه پاره کتابی که امیر بهم داده بود...

کلا بد نیست این روزها لای ساعتها چپاندن آجیل به دهان و چسباندن شیرینی و شکلات به سق مبارک و دیدن برنامه ها و سریالهای عمیقا سنگین و به فکر وادارنده تلویزیون که سنت و رسم لایتغیر الهی برای ایام نوروز پیروز است! (نمی دونم معنی این ترکیب دو کلمه ای چیه!اگه کسی فهمید به ما هم بگه خواهشا!!) کمی هم لوله های گردویی شکلی که به شکل اشتهابرانگیزی بالا سرمان کار گذاشته شده، اندکی از حالت استندبای مطلق در آوریم و...

کتاب بخوانیم...

نويسنده: افشین تاريخ: چهارشنبه 1388/01/05 موضوع:


Design : LearningBet

چرتکه || contact

وبلاگ من

درد بگیری!یک فحش که کاش آرزوی خیرمان بود برای هم!من هم مثل هر آدم دیگه!اما دوست دارم همیشه از زاویه ای بسته و غیر متعارف به مسائل نگاه کنم.می خواین اسمشو بذارین روشنفکری و حاکمیت عقل یا هر چیز دیگه! هر چه که به ذهنم خطور کند و ارزشی برای بازگو داشته باشد به شرطی که احساس کنم می تواند دردی از دردهای ناتمام این ملت را بیان کند می نویسم.کاش روزی برسد همه دردمند شویم!!


گلچين مطالب پيشين

جستجوي مطالب


© All Rights Reserved to delshodeh.Blogfa.com / Template By: BIA2TEMP.COM