| سه روز پیش صبح ساعت 6/30 صبح از خواب گران وشیرینی که علتش به اغما رفتن در ساعت 3 جهت خواندن دروس احتکار شده 6 ماه اخیر برای امتحان فردا بود برخاستم.در آن لحظات 21 ساله شده بودم.21 سال پیش حول و حوش همان ساعت(به گواه مادرم) پا به این دنیا (البته از سر) گذاشته بودم و حال میباید احساس خوبی داشته از همگان و جهانیان به دلیل این اتفاق مبارک و فرخنده(!) انتظار کف و سوت و هورا و ادای جمله معروف زنده باد برای صد سال آینده را داشته باشم!اما بدبختانه یا خوشبختانه این اتفاق جز از سوی معدودی رخ نداد.
خوشبختانه اش ازین جهت که دوستان و بستگان بسته به جان شیرین نه به زحمت افتادند و نه به خرج!مسیج که می صرفد ، به دلیل شرایط شبه کودتایی کشور 10-12 روزی می شود که دچار انسداد جزیی است(!) و تماس هم که اصلا حرفشو نزن!ثابتها گرفتارند و خیل ایرانسلی های عزیز شارژشان برای سایر متعلقان و دوستان عزیزتر ، واجبتر!
اما بدبختی اش هم ازین رو که این دل صاب مرده تشنه محبت کم اعتماد به نفس متوقع و این قلب شیشه ای که جز مهر دوستان و عشق یاران چیزی جز آهی سرد که بتوان با ناله سودا کرد در چنته ندارد، زمانی که جسمی همیشه همراه،لرزان و آهنگان خبر از اراده یکی از آدمهای فوق الذکر برای ارتباط می دهد از شوقی که علتش چندان هم پر واضح نیست قلبش عاشقانه و عارفانه تپیدن آغاز کرده می رود تا رگهای سرخ و سیاهی که عین کنه بهش چسبیده اند و هر ثانیه ازش می خواهند مایع گرم و سرخی را به سراسر جسم خاکی پمپاژ کند،پاره کرده همینجور داغ و قرمز مثل عکس روی کارت پستالهای دخترهای دبیرستانی خود را به شخص مورد نظر عرضه کند.
دست خود آدم هم نیست اصلا یک نیاز است البته!هر چند که انسان بخواهد بی تفاوتی پیشه ساخته بی خیالی طی کند انتظاری زرد قلب مذکور را تا نهایت شب در بیم و امید نگه می دارد تا بارقه های ناامیدی اندک اندک در دل سو سو زده و بذر یأس در اندیشه مبدل به درخت تناور اندوه شود.
حال من و 21 سال.نمی دانم باید به خود چه بگویم:ای که 21 رفت و در خوابی،مگر این چند روزه دریابی و یا از خواهرم بخواهم موزیک خوشحالHappy birth do you را بگذارد!تنها حسنش در اینست که این یک سوال هم به خیل نمی دانم های دیگر افزوده شد.7670 روز و شب از سر گذراندم تا بتوانم در هر کدام لحظه ای آسوده و شاد باشم.ارزشش را داشت آیا؟واقعا؟
حکایت
پیرمردی را عمری دراز رفته دندانها همه در دهان بشکسته و موها ریخته جوانی وی را گفت پیرمرد چند سالت باشد؟پاسخ داد:4 سال!جوان بخندید و وی را این حالت پیش آمد که وی را کهولت سن تأثیر جنون کرده است!پیرمرد چون این حالت از جوان بدید گفت:از این 90 سال تنها 4 سال زیسته ام و باقی همه زنده بوده ام.
حالا هم سوال اینست:نمی دانم زندگانیم ما یا که زندگی کنندگانیم!
تقدیم به ندای آزادی و دمکراسی خواهی
چشمی خیره و زبانی ساکت با بلندترین فریادها

او با چشمان باز جان داد و مرد،وای بر ما که با چشمان بسته زندگی می کنیم!
ما او را نمی شناختیمش!اتفاقا حالا در ذهن میلیونها آدم زنده شد و زنده هم خواهد ماند...
|